رویدادهای داخلی

من اگر عضو جرگه می‌بودم، در برگه‌‌های سوال، چه می‌نوشتم؟

مجتبی کریمی – پژوهشگر مطالعات روابط بین‌الملل

لویه‌جرگه از گذشته‌های دور، در تعیین مناسبات سیاسی و انتخاب جانشین سیاسی به عنوان شیوه‌ی مشروعیت‌سازی و مشروعیت‌بخشی سنتی در افغانستان پنداشته می‌شود. این نوع از گزینش سیاسی، ریشه در تاریخ قبیله‌‌ای و قومی دارد. در گذشته‌ی تاریخ سیاسی، تقدس و سنت‌هایی که از قدیم قابل اعتبار بوده، نقش ارزنده‌ای در سیادت و برتری یک فرد بر افراد دیگر و برتری یک قبیله بر قبایل دیگر بازی کرده است. در جوامع سنتی وراثت، خون، روحانیت، تبار و… و در کنار آن خانواده‌ها و قبایل جزء گفتمان مسلط منابع مشروعیت نقش‌هایی در دگرگونی، تثبیت و تدوام قدرت بازی نموده است. بناً جرگه عرف سیاسی پذیرفته شده‌ای است که از زمان‌ها دور به خصوص در دوره‌ی احمدشاه ابدالی توانست گزینش مناسبی میان چندین گزینه‌های حکمرانی را به بهترین وجه ممکن بدون جنگ و خشونت حل‌و‌فصل کند، اما همیشه این‌گونه نقش مؤثری نداشته است. پس از این، گزینش شیوه مذکور ابزار مشروعیت‌بخشی یا حل بحران‌ها میان زمام‌داران جهت گرفتن تصامیم بزرگ سیاسی پنداشته می‌شد و معمولاً حکمران‌ها و حکومت‌های که فاقد پایگاه نیرومندی مردمی بودند، با فراخوان لویه‌جرگه، خواستاری تحمیل اراده‌ی رأس قدرت و خواست‌های شخصی خویش بر پایین اهرم (توده‌های مردم) جهت کسب صوری و شکلی مشروعیت این گزینه را دنبال می‌کردند. با ابزاری دیدن حاکمان سیاسی نسبت به لویه‌جرگه، نقش‌های جرگه و ولسی آن روز‌به‌روز کاهش یافت و تنها نقش صحه گذاشتن بر تصمامیم غلط حکمران‌ها را با خود در تاریخ حمل می‌کرد و تا امروز لرزان‌لرزان در کنار روندهای دموکراتیک خود را پابرجا نگه داشت. البته اگر با کمی تساهل به کشورهای مدرن نظری بیافگنیم، از این شیوه به نام هم‌پرسی نیز یاد می‌شود، با این تفاوت که در هم‌پرسی همه‌گان نقش می‌گیرند، اما در جرگه ـ به طور انتصابی یا انتخابی ـ نماینده‌گان به عنوان نمادی از کلیت مردمی فرض می‌شوند. در کل فلسفه بنیادین این شیوه، برجسته‌گی اراده مردم در مسایل کلان سیاسی و استراتژیک است تا در قالب برندهای سیاسی، شکل و شمایل ملی، مردمی و همه‌گانی را ترسیم کنند.

در دوران پس از یازده سپتامبر در کنار روندهای مردم‌سالار، جرگه‎های متفاوت نیز جهت اتخاذ تصامیم بزرگ تجربه شده است. به طور نمونه، در زمان حامد کرزی جرگه‌ نقش‌ قابل ملاحظه‌ای در مسایل کلان سیاسی بازی کرده است. در زمان حکومت وحدت ملی، با برجسته ‌شدن و اهمیت یافتن پروسه صلح در کنار برگزاری نشست‎های درونی، منطقه‌ای و فرا‌منطقه‌ای در رابطه به صلح و هم‌چنان برای اولین‌بار تجربه آتش‌بس از گزینه‌های عملی صلح پنداشته می‌شود، چنان‌که مهم‌ترین مسأله که حکومت وحدت ملی با آن روبه‌رو بوده است، فرایند صلح در افغانستان و ختم منازعه‌های چندین‌ساله پنداشته می‌شود. دلایل اهمیت این پروسه به عوامل بیرونی (فشارهای قدرت‌های بزرگ و بالخصوص امریکا) هم به دلایل نیازمندی‌های درونی (کسب اعتبار، ضرورت مصالحه، دست‌آویز برتر حکومت و مشکلات داخلی شبکه‌ طالبان) مربوط می‌شود. برای رسیدن به برچیدن جنگ و خشونت در افغانستان، یکی از گزینه‌های مطلوب برای اولین‌بار برگزاری لویه‌جرگه مشورتی صلح است. طبق ضرورت‌های مصالحه، می‌توان تحلیل کرد که اعضای لویه‌جرگه با چهار پرسش اصلی و گفت‌وگو بر این چهار محور کلی روبه‌رو خواهند بود، اگرچه پاسخ‌ اعضای لویه‌جرگه نمی‌تواند در شیوه‌های تصمیمات استراتژیک صلح تأثیرگذاری عمیق داشته باشد، اما در ترسیم دورنمای صلح چه به شکل صوری و غیر‌صوری اگر به خواست‌ها و اراده‌ی اکثریت شهروندان رجوع گردد، می‌تواند مؤثر پنداشته شود.

در رابطه به قطع جنگ و آمدن صلح  و ثبات و قانع ساختن طالبان به مذاکره، اجماع در سه سطح مهم است. تا زمانی که اجماع در رابطه به رهنمود صلح و کشورهایی که بر دیدگاه‌ها و اراده‌ی طالبان مسلط‌اند یا کشورهای درگیر جنگ‌های نیابتی در افغانستان به وجود نیاید، قناعت دادن و کشیدن طالبان به میز مذاکره مشکل به نظر می‌رسد.

در سطح اول، اجماع درونی در رابطه به چگونه‌گی نقشه راه صلح میان احزاب، گروه‌های سیاسی، نخبه‌گان، رهبران قومی و طرف‌ها جنگ و منازعه میان دولت و جزایر قدرت نیاز است؛ اما مهم‌ترین اجماع درونی میان فرماندهان گروه‌های طالبان است. امروزه طالبان  به لحاظ سازمانی تحول یافته است. طالبان جدید به لحاظ مواضع اقتدار خویش غیر‌سلسله‌مراتبی و افقی است که نوعیت تصمیم‌سازی شبکه‌ای را می‌طلبد، اما در گذشته، از حالت سلسله‌مراتبی و عمودی پیروی می‌کرد که این خود، در رابطه به اجماع میان سطوح بالای شبکه و درون‌شبکه‌ای، طالبان را به بن‌بست می‌کشاند. 

سطح دوم، اگر این سطح را با اجماع در سطوح منطقه‌ای و همسایه‌گی پیوند زنیم، در این سطح، نیاز جدی اجماع دولت جمهوری اسلامی افغانستان با شریک‌های جنگ و طرف‌های منازعه در ابعاد ورای داخلی همانند هند، پاکستان، ایران، عربستان و کشورهای آسیای‌ میانه در این رابطه مهم است. چنان‌که ساختار رقابت‌آمیز موجود در جنوب آسیا و سامانه‌ی بازدانده‌گی هسته‌ای موجود در این منطقه باعث شده است که پاکستان به عنوان کنش‌گر ضعیف‌تر در مقابل هند، راه‌های گسترش توان خود را در ورای مرزهایش جست‌وجو کند. از این رو افغانستان به شکل تاریخی به ویژه پس از حمله‌ی اتحاد جماهیر شوروی، به عنوان حیاط خلوت استراتژیک، به منطقه‌ی نفوذ پاکستان بدل شد و سرانجام زمینه‌ی نفوذ نقش‌آفرینی اسلام‌آباد را در معادلات سیاسی افغانستان پس از خروج شوروی فراهم کرد. بناءً با در نظر گرفتن این ساختار، پاکستان به پروسه صلح افغانستان و آمدن طالبان در قدرت، همانند ایجاد یک نظام سیاسی همسو یا مطیع اسلام‌آباد تصور دارند، اما هندی‌ها، مشارکت و ادغام طالبان در ساختارهای موجود حکومتی با ابتکار عمل دولت موجود را در سر می‌پرورند و باور دارند که دلیل این تصور، دید‌بدبینانه و هابزی به شبکه طالبان و تحت سلطه قرار گرفتن آن‌ها توسط پاکستانی‌ها است که از قدرت گرفتن آن‌ها در این ناحیه نگرانی‌های عمیق دارند.

ایرانی‌ها به دلیل حضور یک «دولت مهمان» در منطقه (امریکا) همیشه دل‌‌نگرانی‌های قابل ملاحظه‌ای از حضور امریکایی‌ها داشته‌اند، اما در رابطه به پروسه صلح، تأکید بر خروج زودهنگام و بدون قید‌و‌شرط این «دولت مهمان» از نظم و سامانه امنیتی منطقه آسیا دارند. در کنار آن، بر نقش خویش در معادلات قدرت منطقه‌ای پسا‌صلح نیز تأکید قابل ملاحظه‌ای دارند.

عربستان به دلیل پی‌گیری دو مؤلفه امنیت و هویت در سامانه رقابت‌های منطقه‌‌ای و دولت‌های اسلامی که با کشور ایران دارد، سعی دارد تا از طریق پاکستان، از ایجاد یک هویت نزدیک به ایدیولوژی خویش در افغانستان حمایت کند که به دلیل نزدیکی ژیوپلیتیکی با ایران، زمینه مناسب نفوذ بر نواحی سنی‌نشین از این ناحیه را پی‌ریزی نماید. با موجودیت و برپایی یک دولت تندرو اسلامی و تداوم منازعه در این منطقه، می‌تواند بستری مناسب برای رفع نیازمندی‌های روحی و روانی عرب‌های جوانی که دم از جهاد و مبارزه می‌زنند، باشد.

سطح سوم، در رابطه با صلح در افغانستان، نیاز است اجماع میان بازیگران فرا‌منطقه‌‌ای برای تحکیم صلح ایجاد شود. در این سطح تجمیع دیدگاه‌ها و راهبرد‌های صلح میان روسیه، چین و امریکا در رابطه به ثبات و امنیت‌سازی در افغانستان اهمیت می‌یابد. به این معنا، برداشتی که روسیه از مخدوش‌کننده و مخلل امنیت دارد، با تصوری که امریکا از مخدوش‌کننده‌ی امنیت دارد، متفاوت است. تا زمانی ‌که یک دیدگاه مشترک در رابطه به تروریسم و بازیگران پرخاشگر یا گروه‌های امنیت‌زدای منطقه‌‌ای و به خصوص افغانستان شکل نگیرد، نمی‌توان باورمند به صلح و ثبات دایمی بود. 

چینی‌ها و روس‌ها را یک دل‌خوشی می‌توانند در رابطه به صلح نزدیک سازند؛ آن دل‌خوشی ایجاد نظم و ثبات و برپایی کانون همکاری در منطقه است. برپایی کانون مصالحه در زمینه کاهش درگیری‌ها در نواحی اویغور و تبت و اسلام‌گرایی تندرو در نواحی آسیای‌میانه، می‌تواند دید خوش‌بینانه این‌ها را تقویت کند. آن‌ها بر این فرض هستند که اگر درگیری‌ها در افغانستان افزایش یابد، تجمیع گروه‌های تروریستی از سراسر جهان اسلام، می‌تواند انگیزه‌ی ثمر‌بخش برای نواحی مسلمان‌نشین مذکور را به همراه داشته باشد. در کنار آن، یک دل‌نگرانی که روس‌ها و چینی‌ها می‌توانند داشته باشند، تقویت و حضور داعش در منطقه است. حضور این گروه، تهدید وجودی بر مناطق تحت سلطه‌ سنتی روس‌ها و چینی‌ها را به همراه خواهد داشت. از دید این بازیگران منطقه‌‌ای، طالبانی که در سال‌های اخیر گرایش نزدیک به این‌ کشورها پیدا کرده‌اند، می‌توانند ابزار مناسبی جهت مقابله با این گروه در ناحیه افغانستان باشند.

در رابطه به پافشاری بر ارزش‌ها و دست‌آوردهای دولت جمهوری اسلامی افغانستان در مذاکره با طالبان باید گفت، مواردی که اکثریت از شهروندان افغانستان آن را تصور می‌کنند، نمی‌تواند مورد پذیرش طالبان یا مورد پی‌‎گیری دولت افغانستان قرار گیرد. در این رابطه به برخورد دو باور، دو ایدیولوژی و دو نوع از زنده‌گی مواجه خواهیم بود. پافشاری هر‌یک بر دیدگاه‌ خویش، سبب سرخورده‌گی طرف مقابل خواهد شد. اگر معادله قرار دادن الگوی «اصل رقابت و انتخاب» میان دیدگاه‌های طالبان و دیدگاه‌های دولت موجود نظر به ولایات، مناطق، محل‎ها و قریه‌ها مورد قبول واقع شود و خواست نسل توسعه‌گرا انگاشته شود، موارد زیر اهمیت می‌یابد. بناءً پافشاری بر این گزینه‌ها، اساس مذاکره باید قرار گیرد. با عدول کردن از این ارزش‌ها، افغانستان توقف روند دولت_ملت‌سازی را خواهد پیمود. این دست‌آوردها عبارت‌انداز:

۱. روندهای نهادینه شده پس از یازده سپتامبر به سمت دولت_ملت‌سازی؛

۲. پذیرش حقوق و قوانین در بخش‌های مختلف حقوق بشری و به خصوص حقوق زنان؛

۳. پذیرش وجودی نهادهای دموکراتیک و استفاده از این نهادها نظر به فلسفه کارکردی آن‌ها؛

۴. پذیرش مشارکت سیاسی زنان و حضور آن‌ها در بیرون از منزل؛

۵. اهمیت دادن به نقش جامعه مدنی و رسانه‌ها به عنوان نیروی بی‌طرف در انتقال خواست‌ها به نظام سیاسی؛

۶. آزادی اجرای امور مذهبی در خصوص مذهب تشیع؛

۷. در نظر گرفتن حقوق اقلیت‌ها؛

۸. قرادادن اصل شایسته‌گی و فرهیخته‌گی؛

۹. عدم سهمیه‌بندی‌های آموزشی، زمینه‌های تعلیمی و فرصت‌های کاری.

در رابطه به چگونه‌گی ترکیب، اوصاف و شخصیت‌های هیأت مذاکره‌کننده دولت جمهوری اسلامی افغانستان، باید گفت که اعضای هیأت در کنار ویژه‌گی‌هایی همانند توانایی درک مسایل پیچیده‌ی حل منازعات، قدرت اقناع‌سازی طرف و قدرت چانه‌زنی جهت تأمین منافع ملی و پی‌گیری و حمایت در مذاکره از روندهای تداوم‌یافته‌ی پس از ۲۰۰۱ را داشته باشند. این، یک طرف قضیه است. کیفی‌سازی مذاکره پر‌اهمیت‌تر است؛ به این معنا که پاسخ‌های هیأت در رابطه به چرایی و چگونه‌گی پیوستن به صلح با دولت جمهوری اسلامی افغانستان مهم است. این مسأله از آن جهت اهمیت دارد که پاسخ‌های متذکره، می‌تواند ماندن و پیوستن نیروهای جنگی طالبان و ادغام در جامعه را در پی داشته باشد تا آن‌ها دچار سرخورده‌گی نشوند. از طرف دیگر، استراتژی مناسب در راستای برنامه برای توده‌های جنگی طالبان باید طرح گردد. بالفرض اگر استراتژی برای توده‌های جنگی طراحی نگردد، صلح با شبکه طالبان فقط با رهبران خواهد بود و دوباره با موجی از بیزاری و آشوب این بار در سطح توده‌ای و سربازان جنگی طالبان روبه‌رو خواهیم شد. این امر، تبعات زیان‌بارتر از امروز را به همراه خواهد داشت و زمینه‌ای مناسب برای سرباز‌گیری گروه داعش و امثال این گروه را فراهم خواهد کرد.

در رابطه به سیاست دولت افغانستان در قبال همسایه‌ها به خصوص پاکستان در سه نوع محیط (هابزی، لاکی و کانتی) می‌توان نوعیت روابط میان این دو کشور را ترسیم کرد؛ اما مهم‌ترین مسأله که لاینحل مانده است، تعبیر دوگانه و غیرمشترک هر‌دو بازیگر از تروریسم است که فضای میان دو کشور را به سمت نزاع و خشونت می‌کشاند. به همین لحاظ، افغانستان بر این باور است که پاکستان در امر مبارزه با تروریسم همیشه صادق نبوده است و در رابطه با تروریسم و اسلام‌گرایان سیاسی، همیشه نگاهی ابزاری داشته است. اسلام سیاسی یکی از محورهای سیاست خارجی این کشور را در ورای مرزهای آن تشکیل می‌دهد؛ چون در کنار نیروی ارزان بودن، ایدیولوژیک بودن، نیروی پنهان مبارزه پاکستان در ورای مرزهای کشمیر، جامو و افغانستان تلقی می‌گردد. در این راستا از یک‌سو دولت پاکستان ادعا می‌کند که دولت افغانستان حمایت‌گر کسانی است که در پاکستان ناامنی و خشونت خلق می‌کنند و در مقابل افغانستان مدعی است که نظامیان پاکستانی نقش اساسی در شکل‌گیری حملات هدف‌مند و مستمر در بخش‌های مختلف افغانستان دارند و پاکستان در مبارزه با تروریسم نه تنها هیچ‌گونه اقدام نمی‌کند، بلکه در پرورش و توسعه آن نیز نقش قابل ملاحظه دارد. در واقع بازداشت و پی‌گرد قانونی رهبران طالبان در «کویته» و «پشاور» پاکستان، نابودی پناهگاه‌های طالبان، جلوگیری از درمان مجروحان طالبان در پاکستان، موافقت به انتقال زندانیان به افغانستان و… از خواسته‌های اصلی و بنیادین افغانستان است؛ اما در عمل این رویکرد چندان مورد توجه پاکستان نیست. این در حالی است که رهبران طالبان هم‌چنان در پاکستان مستقر هستند و به صورت مستقیم از داخل پاکستان جنگ در افغانستان را رهبری می‌کنند. امروزه ما به جای این‌که پاکستان را دشمن اصلی بپنداریم، بیش‌تر ذهنیت ما به سمت طالبان و القاعده به عنوان دشمن سوق داده می‌شود. پاکستان با استفاده از اسلام سیاسی و تغییر قاعده‌ی بازی از هویت نقشی به ما دشمن فرضی ساخت. هم‌چنین سه مفهوم هویت، هنجار و فرهنگ، عوامل مؤثر در جهت تجزیه و تحلیل روابط پاکستان و اسلام‌گرایان سیاسی در یک مقطع خاص است. هویت و هنجارها و قواعد طالبانی که در افغانستان حضور یافته بودند، بیش‌تر با مکتب دیوبندی و جماعت اسلام هم‌خوانی و هم‌رنگی داشت. این گروه با تشکیل یک دولت اسلامی ویژه در این منطقه، تحکیم نفوذ پاکستان در منطقه را مساعد می‌کرد و در کنار آن، محیط بازی مناسب برای اسلام‌گرایان سیاسی که سال‌ها در برابر هند جنگیده بودند و خواهان ایجاد حکومت اسلامی در پاکستان بودند را فراهم می‌ساخت. بر همین لحاظ است که افغانستان بهترین محیط برای بازی سیاسی و ایجاد تشکیل حکومت اسلامی برای اسلام‌گرایان سیاسی تلقی می‌شود. در نهایت، پاکستان با صدور این استراتژی در خارج از مرزهایش (افغانستان و کشمیر) و حمایت همه‌جانبه از این گروه را اهرم استراتژیک حیات خود روی دست گرفت. با در نظر داشت مطالب فوق، پاکستان به دنبال یک دولت همسو، مطیع و خارج از نفوذ هند در افغانستان است که هم بتواند عمق استراتژیک خود را دنبال کند و هم فشار غرب از سوی هند و شرق از سوی افغانستان را مدیریت و مهار کند تا هویت اسلامی را در برابر هویت هندویسم غیریت‌سازی کند. با در نظر داشت این محیط، افغانستان نیاز به بازبینی شدید نگرش‌های خویش در رابطه به پاکستان در سه نوع محیط (هابزی، لاکی و کانتی) با استفاده از سه نوع نگرش سیاست خارجی دارد (جهت راهکارهای مناسب به پژوهش نویسنده تحت عنوان فهم کانسترکیتویستی از روابط افغانستان و پاکستان در هشت صبح رجوع گردد.)

برچسب ها

مطالب مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن